روز چهارشنبه اول آبان ماه بود که اتفاقی از کنار سینما بهمن قزوین عبور می کردم که چشمم به نگارخانه ی مهر افتاد. بی اختیار از پله های نگارخانه پائین رفتم، طاها، پسرم نیز در کنار بود. به یاد روزهای خوش گذشته افتادم که با دوستان اهل هنر که این روزها یا در تهران ساکنند و یا مثل بنده آنقدر درگیر روزمرگی شده اند که حتی نمی دانند رسالت هنر چی بود؟

داخل که شدم چهره ی آشنایی به چشمم خورد. لبخند او برایم آشنا بود. با سر اشاره ای کرد و من داخل شدم. خنده اش هیچ فرقی نکرده بود اما موهایش به سپیدی می زد. او لبخند خودش را زده بود و من نیز از اولین تابلوی نقاشی سروع کردم به دیدن. یکی یکی نقاشی ها را نگاه کردم و به او نزدیک شدم. دور و برش خیلی شلوغ هم نبود. در کنارش ایستادم و گفتم:

-من و می شناسید استاد؟

- عینکش را برداشت و گفت: چهره ات آشناست اما اسمت رو فراموش کردم.

لبخندی زدم و گفتم: به قدیانی قناعت کن         که سلطانی خطر دارد.

-دانشجوی تربیت معلم بودید؟

گفتم: بله استاد. سلطانی هستم. روبوسی کردیم . دوباره رفتیم به سالهای دور تربیت معلم در سال 1377.

آن روزها من شاگرد استاد محمد حکیمی ها بودم. ایشان بیشتر به مدرس آزمایشگاه معروف بود تا هنرمند و البته نقاش. اما ذات هنر به گونه ای است که نیاز به تخصص و درس کلاسیک ندارد و باید در وجود فرد باشد که ایشان داشتند. آن روزها دو واحد «هنر در مدارس ابتدایی» را با ایشان گذراندیم. او علاوه بر کار کلاسی اکثر اوقات دانشجویان را به طبیعت و آثار تاریخی می بردند تا با رنگ ها و شکل های و احجام آشنا شوند. ما چه می دانستیم که او چه کار بزرگی می کرد. فکر می کردیم او برای گذران وقت ما را به بیرون از کلاس می برد. اما وقتی در اولین سال تدریس در روستا همان آموخته های ناقص را در اختیار دانش آموزان محروم و دوست داشتنی روستای امامزاده اک و دیگر روستاهای منطقه ی آوج گذاشتم تازه متوجه شدم که ایشان چه کار بزرگی را انجام میدادند و ما هیچ نمی فهمیدیم.

تابلوهای زیادی به تصویر کشیده بود. قیمت هایی نیز در ذیل آن نوشته بود. با وجودذ اینکه گران به نظر می رسیدند لکن زحمت و هنری که در آن متجلی بود ده ها برابر ارزشمند تر از قیمت درج شده بود. کی هست که این ها را بفهمد در آشفته بازار بساز و بفروش. در روزهایی که همه فرار می کنند تا از قافله ی درآمدزایی از طرق مختلف عقب نماند.

یکساعتی در نگارخانه چرخ زدیم و گفتیم و یاد ایام قدیم کردیم و تازه متوجه شدم که من نیز کم کم دارم پیر می شوم. استاد بازنشسته شده بود و 50 سال را پر کرده بود و من نیز به این فکر می کردم که روزی خواهد آمد و حسرت خواهم خورد به همه ی آن روزهایی که فرصت بود و کار نکردیم.