آتش و باد

نگاهی به سریال « آتش و باد » به کارگردانی « مجتبی راعی »[1]

تجلی هویت ملی در دهلیزهای تاریخ معاصر

نوشته ی : ابراهیم سلطانی رحمت آبادی

« مجتبی راعی » در مقام کارگردان سریال « آتش و باد » بیش از آن که در عرصه ی سریال سازی شناخته شده باشد، در میان اهالی سینما به فیلمسازی با موضوعات مختلف، شهره و مورد احترام است.[2] وی پیش از این سریال، در سال 1383 سریالی به نام « صنوبر » را در هفت قسمت مقابل دوربین برد که روایتگر برشی از زندگی امام خمینی(ره) از سن 8 تا 14 سالگی بود؛ فیلمسازی که در اولین تجربه تاریخی خود در عرصه ی تلویزیون؛ بخشی از تاریخ معاصر این سرزمین و تقارن آن با جنگ جهانی اول، هجوم انگلیسی ها و روس ها به ایران را با تصاویر و بازی های خوب و ماندگار به تصویر می کشد؛ که متاسفانه به سبب نامناسب بودن زمان پخش آن از شبکه های صدا و سیما، چندان در یادها و خاطره ها نیست.

« راعی » در دومین تجربه ی سریال سازی خود با مجموعه ی « آتش و باد » که از یک داستان عاشقانه و ملودرام برخوردار است نیم نگاهی به وقایع و رویدادهای تاریخ معاصر ایران می اندازد تا از این رهگذر، مجاهدت و پایمردی بسیاری از آدم های گمنام و فراموش شده ی تاریخ معاصر را به تصویر بکشاند.

داستان سریال با یک حادثه و قتل فردی به نام « شاهباز » (که در طول مسیرِ سریال مشخص می شود از مرگ جان سالم بدر برده)، مباشر و از اقوام « قوام الدوله »، حاکم و کلانتر شیراز در عهد « مظفری » آغاز می شود و از همان ابتدا معلوم می شود که « بهادر » (قهرمان اصلی داستان با بازی حسین محجوب ) به همراه طایفه اش در دلِ کوه های منطقه ی شیراز با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم خواهند کرد؛ در کنارِ چنین آغازی، دل بستن شخصیتی شرور و ضد قهرمان به نام « سرخو » ( با بازی نادر فلاح) به « جهان پسند » (با بازی مریم موسویان)، دختر بهادر که او دل در گِرو « خورشید »، پسر عمویش؛ دارد؛ اوج و فرودهایی در ادامه ی سریال بوجود می آورد.

داستان این اثر، در برهه ای از تاریخ این سرزمین روایت می شود که کلید واژه ی « استبداد »، در تمام سطوح و ارکان مملکت نفوذ داشته و وقتی واژه ی « مشروطیت » از گلوی برخی روشنفکران و ترقیخواهان روزگارِ « مظفری » که آن را در اثر ارتباط با دول اروپایی و عثمانی مشق کرده بودند، شنیده می شود، همه ی عمله ی ظلم و ستم را به تکاپو می اندازد تا به هر قیمتی که شده در برابر چنین مطالبه ای ایستادگی کنند و نجواها و فریادهای عدالت خواهانه ی ملتی را در نطفه خفه کنند.

« بهادر »، کدخدا و قهرمان ایلاتی که بی خبر از همه جا در کنار طایفه و احشام خود، روزگار می گذراند و به حکم و قانونِ ارباب و رعیتی، به « فتح الله خان » (ایلخان منطقه با بازی محمود پاک نیت) وفادار است و زمانی که متوجه می شود که سرِ خواهرزاده اش در اثر طمعِ تفنگی از شاهباز از بدن جدا شده، دم نمی زند و این را تاوان کسی می داند که به مهمان تعدی می کند. او در ادامه ی داستانِ سریال تلاش می کند تا وفاداری خود و طایفه اش به « خان » را به منصه ظهور برساند تا از آماج تهمت و افترا و خیانت در امان باشند لکن ورود « نوئل انگلیسی » به ماجرا که در بیابان های آن منطقه در صدد کشفِ نفت است، گره در کار و وفاداری بهادر می اندازد و با ترفندی حیله گرانه از « خان » می خواهد تا بار دیگر بهادر را به کدخدایی ارتقا دهد تا با گِل آلود کردن روابط بین مثلثِ « بهادر، خان و سرخو » به مطامع و مقاصد خود دست یابد. در این بین، کدخدا بهادر به سبب دوستی و رفاقت دیرینه با شخصی به نام « آقا ضیاع » که در شیراز حجره و کاسبی دارد و از « مشروطه و مشروطه خواهی » حمایت می کند؛ ناخواسته وارد معرکه ای می شود که در ابتدا از آن هیچ دریافت درستی نداشت و وقتی با تهمت و افترا از سوی عوامل داخلی و خارجی مواجه می شود، پای در مسیری می گذارد که نه تنها حاضر است جان خود را تقدیم کند بلکه با رفتار و مجاهدت، ابتدا خانواده ی خود و سپس، طایفه ای را همراه خود می سازد تا بتوانند حق خود را از ظالم بستایند.

فیلمساز در سریالِ « آتش و باد » به شناخت دقیقی از زندگی چادرنشینانِ ایلاتی رسیده و سعی کرده به فراخور داستان و دارا بودن جنبه های بصری و دراماتیک در زندگی آنها؛ به بیان و تصویرسازی برش هایی از سبک زندگی و اندیشه ی این بخش از جامعه ی ایرانی بپردازد.

« جشن سربُرون » یکی از سنت های خوب اهالی چادرنشین است که در دو سه قسمت ابتدایی سریال به زیبایی بدان اشاره شده بود، جشنی دیرینه در بین عشایر ایران که وقتی بافت یک قالی نفیس و ارزشمند به پایان می رسید، برگزار می شد تا در نهایت شادی و احترام، آن را از دار جدا می کردند و آن روز، روز مبارکی بود و عموما به نام دختران دم بخت نامگذاری می شد تا به همگان اعلام نمایند که دختر ایلاتی افزون بر نجابت، از هنر و سلیقه ای برخوردار است که می تواند با کنار هم قرار دادن رنگ های مختلف و تنیدن تار و پودهای بیشمار، آغازگر فصل جدیدی از زندگی دختران ایلاتی باشد؛ دخترانی که در کنار مادران و پدران خود، پایداری و جدال با سختی را مشق می کنند؛ و چه زیباست که به هنگام سر بریدن قالی از دار، فردی در هیبت شاهنامه خوان و به مدد اشعار حماسی فردوسی و در میان ساز و دهل، مجلس و سنت دیرینه ی اهالی چادرنشین را پر طمطراق می کند؛ سنتی که علیرغم گسترش مدارس، دانشگاه ها و محافل ادبی، کمتر مورد توجه نسل جدید قرار گرفته چرا که بی رغبتی نسل جدید به شنیدن و به یاد سپردن اشعار رشک برانگیز و حماسی می تواند در گذر زمان، آنها را نسبت به هویت اصیل خود بیگانه سازد در حالی که با کمترین هزینه می توان این نوع از اندیشه، تفکر و مام خواهی را تبلیغ و ترویج داد.

در کنار چنین مولفه ای و تاکید بر آداب و رسوم اصیل ایرانی، فیلمساز با خلقِ شخصیتی به نام « سید محمد » ( با بازی مرحوم کریم اکبری مبارکه) که به سبب حادثه ای از دو چشم نابینا است - که آن هم توسط عمله ی ظلم اتفاق افتاده تا دیدگان حقیقت خواه او را کور کند- توانسته، از بهره گیری قوه ی عقلِ « پیران » و افراد با تجربه به عنوان یکی از رموز موفقیت در بین خانواده ها ( جامعه بزرگی به نام ایران) یاد کند چه که « سید محمد » دارای شخصیتی کاریزماتیک است که بدون تعقل و تفکر، سخنی به زبان نمی آورد و هیچ گاه حقیقت را قربانی مصلحت نکرده و نمی کند و اگر در جایی؛ « بهادر »، کدخدای طایفه ی « پازند » به اشتباه حرکت می کند و یا بدون مشورت با بزرگان و عُقلای طایفه، به کاری دست می زند، مورد شماتت « سید محمد » به عنوان مرکز پرگار، قرار می گیرد و در جایی دیگر اگر آدم هایی از جنس « پیروز » ( با بازی مهدی فقیه ) که در ابتدای راه سست عنصر و تا حدودی مصلحت اندیش هستند با « بهادر » و افکار او مخالفت می کنند، به حمایت از او می پردازد و در مسیر پشتیبانی، دیگر افراد طایفه را نیز متقاعد و همراه می سازد؛ البته ناگفته نماند که با مرگِ « سید محمد » توسط « فتح الله خان » (نمادی از استبداد که از فاش شدن اسرار خود هراس دارد)، برای مدت کوتاهی، اختلاف ها به اوج می رسد و در اثر زیاده خواهی برخی از آدم های طایفه و تحریک از سوی آدم هایی از جنسِ « فتح الله خان » (ایلخان منطقه)؛ بهادر و طایفه ی « پازند » دچار تلاطم هایی می شوند ولی از آنجا که روح و سخنان « سید محمد » به عنوان مرشد و راهنما در ذره ذره ی وجود اهالی چادرنشین نفوذ کرده و عمق یافته، کدورت ها و اختلاف نظرها کنار گذاشته می شود و برای این که به همگان ثابت کنند که میراث دار افکار و اندیشه های عاقله مردی چون « سید محمد » هستند؛ به اتحاد و یکپارچگی دست می زنند تا در مقابل جور و ستم ایستادگی کنند و حال در این بین، « پیروز » که در ابتدای راه از مخالفانِ « بهادر » به حساب می آمد، عّلّمِ سید محمد را به دست می گیرد تا این بار نقش و جایگاه سید محمد را زنده کند تا مانع از شکست و پوسیدگی طایفه در برابر خواسته های نامشروع عوامل استبداد گردد.

فیلمساز با انتخابِ اسامی معنابخش برای شخصیت های داستانِ « آتش و باد » پازل زیبایی های مجموعه اش را کامل تر می کند. در این میان، انتخاب نام « خورشید » برای تازه دامادی که برای مدت کوتاهی با نوعروس خود، روزگار نگذرانده و توسط « سرخو »، ضد قهرمان داستان به خون کشیده می شود؛ از آن رو است که در بین طایفه به سان « خورشید » گرمابخش و الهام بخش باشد تا دیگر جوانان و حتی پیران او را الگوی خود قرار دهند تا نورِ امید طایفه به سردی نگرایید و زمانی که برای بازگرداندن تنِ فرتوت و رنج کشیده مادرش، قرق را می شکند و از حصار عبور می کند، به همگان و حتی دشمن یادآور می شود که برای « مادر » (میهن، مام وطن) همه ی قواعد و معادلات ساختِ دستِ بشر را بر هم می زند و زمانی که « سرخو » (دشمن و متخاصم) با شلیکِ گلوله ای، مادر رنجور او را می کشد نه تنها هیچ گریه و زاری نمی کند بلکه با ستبر کردن سینه ی خود، در مقابلِ تفنگ « سرخو » می ایستد تا با فدا کردن جان خود در کنار پیکرِ مادر خویش؛ « خورشید » بودن خویشتن را به اثبات می رساند؛ مرگ او در برابر نامردی ها و رعایت نکردن اصل انسانیت، روح و جانِ دوباره ای در کالبد رنجور و خسته ی طایفه می دمد تا اگر در ادامه ی مسیر و همراهی با « بهادر » تردید داشتند، با او همراه شوند چه که وقتی جوانی که به تازگی پیوند زناشویی خود را آغاز کرده(تمایلات مادی و دنیوی)؛ از همه چیز دست می شوید؛ پیرانی چون « پیروز » در چادر زانوی غم بغل کنند و منتظر مرگ باشند؛ در حقیقت مرگِ « خورشید »، مرگ و پایانی عادی و معمولی نیست بلکه خون تازه ای در رگ های طایفه جاری می سازد.

فیلمساز در کنارِ شخصیت های استوار و با صلابتی چون بهادر، خورشید، پیروز و ... ؛ شخصیت و ضدقهرمانی به نام « سرخو » را خلق کرده که می توان او را آلت دستِ بازیگران دنیای سیاست و زیاده خواهی دانست که با سوءاستفاده از جهل و ناآگاهی او؛ قصد پیشبرد اهداف خود را دارند. « سرخو » آدمی است که ذاتا به کم قانع نیست ولی اگر از سوی اربابان جور و ستم حمایت و تحریک نشود به مانند دیگر رفقای خود به حداقل ها قناعت می کند و جهل، تنها عاملی است که آدم هایی از جنسِ « سرخو » را به ورطه ی هلاکت می کشاند چرا که اربابان او به وعده های خود عمل نمی کنند و او را نیز در رویارویی با آدم های حقیقت خواهی چون بهادر، ذبح می کنند تا مانع بلندپروازی و زیاده خواهی های او شوند.

از دیگر شخصیت های به ظاهر معمولی اما پیچیده در سریال « آتش و باد »، مباشرِ « فتح الله خان » به نامِ « دوراب » ( با بازی فرخ نعمتی) است که به عوض میانجیگری بین ارباب و رعیت، به عاملی خود فروخته و وطن فروش مبدل می گردد که نه تنها حامی رعیتِ گرسنه و دردمند نیست بلکه با زیرکی به ارباب و ولی نعمت خود خیانت می کند و در همراهی و همدستی با « نوئل انگلیسی » و دریافت رشوه از او، یادآور این تکرار همیشه در تاریخ است که اگر فردی از درون جامعه ی خود با بیگانه همراه و همدل نشود، هیچ کس حتی بیگانگان در آن سوی آب ها و دریاها نمی تواند مانع پیشرفت و ترقی ملتی گردند و آزادی های به حق آنها را با جلوه دادن های زشت و زیاده خواهی تلقی کردن آنها؛ در قربانگاه خائنین، ذبح نمایند.

در سکانسی، بهادر، قهرمان داستان بر اثر فشارهای روحی و احساس گناه از اتفاقات بوجود آمده، تصمیم می گیرد تا با تنها تفنگ و فشنگی که دخترش، جهان پسند آن را پنهان کرده و از دادن آن به « سرخو » امتناع ورزیده؛ به زندگی خود پایان دهد تا با مرگ خود به دستِ خویشتن، نجاتبخش طایفه اش باشد؛ لکن، زمانی که لوله ی تفنگ را به بیخ گلویش می چسباند، انگاری تردیدی در چشمانش می دود و ندایی در درونش او را به بیدار می سازد که اگر خود را بکشد، نمی تواند برای نسل های بعدی پاسخی داشته باشد؛ و ورود فرزندش، « سیفور » به درون چادر و رویایی با پدر، این دو دلی و شک را در وجودش شعله ورتر می کند چرا که نسلی چون « سیفور » و « سیفورها » به او نیاز دارند و همین عامل سبب می شود که با اراده و عزمی راسخ تر به پیشنهاد و نقشه ی « پیروز » و « کل احمد » پاسخ دهد تا به جلوی گلوله ی « سرخو » برود و تمارض به مرگ نماید تا در فرصتی مغتنم از قرق خارج شود و با تنها گلوله ای که قرار بود به زندگی خود پایان دهد، به زندگی « فتح الله خان »، عامل تمام بدبختی های خود و طایفه اش پایان بدهد و یکی از مهره های استبداد را در مسیری که آغاز کرده، به زیر بکشد.

پایان بخش تحلیل و واکاوی قسمت های پخش شده ی سریال « آتش و باد » تا به امروز؛ اختصاص دارد به عامل حرکت دهنده ی آدم هایی چون بهادر؛ عاملی به نام « زن ». شاید شجاعت، عدالتخواهی و ایستادگی « بهادر » در برابر « فتح الله خان » را بخشی از وجود او دانست اما به واقع، عامل حرکت دهنده و مشوق او در ادامه ی مسیرِ مبارزه با استبداد، زنی به نام « کتایون » (با بازی لاله اسکندی) باشد؛ زنی که در سراسر زندگی مشترک با بهادر نه تنها « بارِ خاطر » او نبوده بلکه « یارِ » او در تمام عرصه ها بوده است. « کتایون » نمادی از زن ایلاتی- ایرانی است که در همه ی احوال، دلگرمی و پشتیبان مردان طایفه(کشور بزرگ ایران) خود بود و علیرغم آگاهی از فرجام و پایانِ مردان ایلاتی، همواره دوشادوش آنان در سیاه چادرها و کوه و کمر پایداری کردند تا قامت مردان شان را خمیده و ستون چادرهایشان را افتاده نبینند؛ زنانی که یادآور زنانی از جنس « گُردآفرین » و « کتایون » در شاهنامه هستند. در سریال، نام همسرِ بهادر از آن جهت، « کتایون » انتخاب شده تا ضمن تاکید بر اسطوره ها، نماد و سمبلی از زنان تاریخ ساز و همراه باشد تا یادآور شود که اگر مردان ایرانی در همه ی احوال و روزگارها دست به قلم و یا دست به تفنگ شده اند تا اندیشه ای ناب را در روح جامعه ی خویش بدمند، این زنان بودند که آنها را بدرقه کردند و این دلگرمی را بوجود آوردند که اگر در مسیر انتخاب شده، مرگ گریبان همسران شان را گرفت، بدانند که آنها ادامه دهنده خواهند بود و هیچ گاه از هدف و تصمیم گرفته شده، عقب نشینی نمی کنند؛ « کتایون » سریال « آتش و باد » یکی از هزاران زن تاریخ ساز است که سختی ها، سرما و گاه، بی حرمتی ها را به جان نوش می کند تا گواهی باشد بر این ادعا که اگر زنان در برهه ای از تاریخ نادیده گرفته می شدند، در زیر خاکسترِ آتش، باد می دمیدند تا آتش عدالتخواهی و هویت، شعله ور شود و هیچ گاه به خاموشی نگراید.


[1] - این نوشته سعی دارد نگاهی به 25 قسمت ابتدایی سریال داشته باشد و در فرصتی دیگر، به قسمت های بعدی آن پرداخته می شود.

[2] - فیلمشناسی « مجتبی راعی » : انسان و اسلحه (1367)، تابستان 58 (1368)، تونل (1371)، جای امن (1372)، غزال (1374)، تولد یک پروانه (1376)، جنگجوی پیروز (1377)، صنوبر (1380)، سفر به هیدالو (1384)، عصر روز دهم (1387)، ترنج (1391 ).